Memoirs of a Black-haired Princess

Hello

1399/9/7 15:38
نویسنده : T.S
142 بازدید
اشتراک گذاری

در تاریکی شب و در روشنایی روز

در میان ستاره های نورانی

حتی در روی سیاره مشتری هم که باشی...

تنها اوست که صدایت را میشنود...

تورا میبیند...

و به تو دو هدیه به نام شادی و امید میدهد...

داستان زندگی ام از خودم شروع میشه...

من یه دختر بودم...

من خیلی چیزها از دنیا میخواستم...

وقتی اولین بار به مدرسه رفتم دوستایی به بزرگی اموراج دریا داشتم...

اما ...

سال های بعد فقط من بودم و خدای خودم...

بدون هیچ دوستی...

در حیاط شلوغ مدرسه من تنهای تنها راه میرفتم...

اون موقع سال چهارمی بودم

من توی تاریکی و تنهایی غرق شده بودم...

اما ...

یکی بود که منو نجات داد و نذاشت توی اون دریای سیاه غرق بشم....

اون دوست قدیمیم بود...

دوست زمانی که من فقط چهار سالم بود....

اونم همسن من بود...

اون شد خورشید زندگی من...

اون بهم قدرت این رو داد که شاد باشم و شادی رو به دیگران باتمام وجود هدیه بدم....

زمان کمی نگذشت 

اون شد بهترین دوستم...

زمان دوباره حرکت کرد

اون شد خواهرم

زمان رسید به امروز

و من درک کردم بدون اون نمیشه 

هیچی نمیشه

[ زندگی یعنی باتو بودن]

                         tahoora💕staiesh

حالا دیگه من آدم قدیم نبودم

چیزی که از کل دنیا میخواستم فقط و فقط ستایش بود و برادرم

دلم میخواد تا آخر عمر کنارم باشه

دلم میخواد بهش بگم

ستایش جانم

رفیق جانم

دوست جانم

اصلا

عشق جانم

تا ابد بمون

دوستت دارم

من به دنیای رنگین کمونیش اومدم 

و زندگی جدید و دخترانه من شروع شد

پسندها (3)

نظرات (0)