Hello
در تاریکی شب و در روشنایی روز در میان ستاره های نورانی حتی در روی سیاره مشتری هم که باشی ... تنها اوست که صدایت را میشنود... تورا میبیند... و به تو دو هدیه به نام شادی و امید میدهد... داستان زندگی ام از خودم شروع میشه... من یه دختر بودم... من خیلی چیزها از دنیا میخواستم... وقتی اولین بار به مدرسه رفتم دوستایی به بزرگی اموراج دریا داشتم... اما ... سال های بعد فقط من بودم و خدای خودم... بدون هیچ دوستی ... در حیاط شلوغ مدرسه من تنهای تنها راه میرفتم... اون موقع سال چهارمی بودم من توی تاریکی و تنهایی غرق شده بودم... ا...


